فرشته ها

هر دیوانه ای به کار خودش هشیار است

 

کلاغ ها موجودات عجیبی شدند این روزها؛ به اصطلاح باب سخن شدند و گرمی هر محفل بی دلیلی .قدیم تر کمتر کسی اون ها رو جزو پرنده ها می دونست تا اینکه یه عده ادم بیکار اومدن نشستند ؛گفتند و گفتند و به اصطلاح روشن سازی کردند خلایق رو ؛ این طور شد که از قضا همین فلک زده های  سیاه پر و بد صدا به قفس ها راه پیدا کردند  .چرا همیشه خاص شدن ؛مهربون شدن ؛زیبا بودن ؛شناخته شدن کلمه بعدیش اسارته؟

   + ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٤
comment نظرات ()

 

اگه فقط چند روز به مرگم مونده باشه هیچ کاری واسه انجام دادن ندارم جز اینکه صبح تا شب بشینم به عکسهات که از در و دیوار خونه اویزون کردم خیره بشم و لباساتو تو بغلم بگیرم تا روز رفتن تنم بوی تو رو بده و چشمهام رنگ تو رو داشته باشن تا اینکه بتونم به خدا ثابت کنم منم سهمی از داشتنه تو داشتم.

   + ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٠
comment نظرات ()

 

از زمانی که اتومبیل اختراع شده دیگه حتی نمی شه تو نوشته ها تو جاده های پاییزیش  قدم زد مجبور شدم لبه جدول بشینمو به همینش قانع شم ؛یکی نیست بگه دختر تو ادب بشو نیستی چند بار بگم قناعت صفت مزخرفیه و باید بریزش دور از وجود مزخرف ترت ؛بگذریم انقدر که به نا کحا اباد خیره شدم گرسنه ام شد و دریغ ازیک کلمه واسه نوشتن . چمدون بیچاره ام افتاده بود کنار جاده این چمدونم از اون چیزهاست که از بلا مصرفی کهنه شدند دنبال یه چیزی بودم که به درد شکمم برسه که  چشمم افتاد به مدادی لابه لای خط خطی های شب ارومی های زندهگی که دیگه چیزی ازش یادم نمی یاد که حتم دارم انگشتان من اونو اونجا نذاشته بودن مدادی بود از خیلی دور؛ دور دور؛ بی اراده شروع کردم به طرح کودکی زدن ؛یه دنیا کویر ؛فکر کنم با باد اولین اتومبیل بود که مهو شد مدادم تو هوا ؛ از کجا اومده بود و چرا نمی دونم؛باید فکر کنم

   + ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٩
comment نظرات ()

 

انقدر ازت متنفرم که دیگه اسم کوچیکت به زبونم نمیاد .

دلم واسه کودکی هام که هیچ کس نمی شناختم تنگه, اون موقع که هیچ رد پایی ازتو و بوی عطرت تو کوچمون نبود.

دلم واسه فرشته امروز می سوزه که بوی کودکیش از بین رفته و دی اند جی جاشو گرفته.

فرشته باید زنده بماند.

فرشته باید باز بجنگد.

فرشته حق ندارد.        نقطه سر خط

 

   + ; ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢۱
comment نظرات ()

 

می دونی خدا من از زمانی که به لطف و مرحمت تو و عدم خواست قلبی بابا و مامان عزیز و به رغم تلاش های فراوان والدین محترم برای جلوگیری از حضور بنده در این دنیا  قدم به این کره خاکی گذاشتم عاشق برف بودم .شاید دلیلش زمستونی بودن خودم باشه .

ولی این سالهای اخری با دیدن برف از پنجره صبح زود که همیشه از بهترین لحظه های عمرم بوده فقط بغض نصیبم شده.

شاید باید تسلیم خواست مامان بابا می شدم و نمی اومدم.

چجوری میشه برگشت؟؟ 

 

   + ; ۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/۱۸
comment نظرات ()

 

یکی بود یکی نبود

یه کلاغه بود که از قضای روزگاریا خنگی مفرط خودش لونشو بغل لونه یه بلبل خوش سر و سیما ساخته بود 

این کلاغ فلک زده ما بلد نبود بخونه

 خودشو صبح تا شب هلاک می کرد تا بتونه یه نمه صداشو نزدیک بلبله کنه 

بلبله بلا گرفته ام که کارش شده بود غمزه ریختن واسه این بخت برگشته

کلاغه هم خنگگگگگگگ

نمی فهمید که بابا اصلا کلاغو چه به خوندن

کلاغ کارش چیزه دیگست.اون چشارو که محض رضای خدا بهت ندادن؛ دادن که بری پی گنج؛حالا اگه فهمید.

شده کارو باره ما دیگه؛ هیچ کس جاش درست نیست و هیچ کسم نمی دونه کارش چیه

همه چیمون شده ادا و اطوار.

-اعصاب نمی زارن واسه ادم که

   + ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢
comment نظرات ()

 

از زمانی که دیگه عکس برگردون نمی بینم رو مچ دستمو زانو های شلوارهام همه سالمن و موهام رو مامانم صبح به صبح نمی بافه و با داداشم کشتی نمی گیرم یادم نمی یاد بوی آدمیزاد بهم خورده باشه؛آمار نشون داده با ناپدید شدن بچه ها از کوچه ها انسانیت در معرض انقراض خواهد بود

   + ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱٩
comment نظرات ()

 

در سرسرای طبیعت انجا که برای اولین بار طعم زنده گی را با لمس دستانش مزه مزه کردم. چشمانم را به رویش بستم و خود را کنار کشیدم تا بتواند سهم من را نیز استشمام کند.

هوای من کجای این دنیا محبوس شده است؟

   + ; ۳:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/٢٦
comment نظرات ()
← صفحه بعد